دوباره سلام
محض اطلاع همگان ما برگشتییییییییییییییییییییییم 
پ.ن : بی معرفتا رو میگیرن

محض اطلاع همگان ما برگشتییییییییییییییییییییییم 
پ.ن : بی معرفتا رو میگیرن
دارم کم کم به همه چیز عادت میکنم . حالا میفهمم اون جمله رو که گفته بود مطمئن باش سر ِ سال نشده همه چی برات مثل ِ خونه خودت میشه . اما محاسباتش یه جا اشتباه بود . به همه چیز میشه عادت کرد اما به فراموش کردن ِ خونه ای که توش بزرگ شدی نه . به هر حال اونقدر خاطرات نوستالژیک داری که برای فراموش نکردن کفایت کنه . این روزا دیدن ِ نگاه ِ غمگین بابا خیلی برام عذاب دهنده ست . هیچ وقت اینقدر بابا رو بیکار و ناراحت ندیدم . کارش این شده که از صبح تا شب آهنگای قدیمی ِ بنان رو گوش بده کتاب بخونه آلبوم عکس نگاه کنه و عصرا هم بره خیابونای دورو بر قدم بزنه یا بره وودی پارک . مدام دارم فکر میکنم چیکار میتونم برای خوشحال کردنش بکنم . اما خودمم خوب میدونم تنها چیزی که خوشحالش میکنه برگشتن به خونشه . دم دمای عید همیشه بابا همین شکلیه . حتی وقتی اونجا بودیم نزدیکای عید بابا این طوری بود انگار چیزی رو گم کرده باشه ، حالا که دیگه اینجا اوقات فراغتش بیشتر از همیشه شده ، طبیعتا این بیکاری بیشتر بهش فشار میاره . گاهی اوقات فکر میکنم چرا من با همه خودخواهیام بابا رو با خودم کشوندم اینجا ؟ ولی خب ، اگه بابا نمی اومد بازم اونجا همین شکلی دلتنگ ِ ما میشد نه ؟
اینجا به عینه بهاره .اونم چه بهاری
دلم عید میخواد . ماهی قرمز و سبزه و دعای تحویل سال .بابا دلش گرفته . هر سال این موقع هامیرفتیم پهلوی مامان مریم . اما امسال خیلی دوریم .

هر چی میگردم دنبال ِ یه جمله که حس الانمو بنویسم نمیشه . فقط اینکه رسما باید سوت زد . سووووووووووووووووووووت بزن
بین ِ دوستای علی یه زن و شوهر ایرونی هستن که ما اکثرا مثل ِ بقیه دوستای علی ، یک شنبه ها رو تو پاتوقشون میگذرونیم . محمد رضا دکترای بیوشیمی میخونه و صنم مکانیک .و جالب اینجاست که کنار ِاین همه کار و درس این زن و شوهر اینجا یه رستوران ِ خیلی کوچیک و جمع و جور ِ ایرونی راه انداختن و یه محیط ِ خیلی صمیمی و گرم برای خودشون و دوستای هم دوره ایشون ساختن . چیزی که پاتوق رو یه شنبه ها صمیمی تر میکنه ، فضای شاد ِ دانشجویی و انواع و اقسام ِ غذاهای ایرونی ( مثل قرمه سبزی ) و دکور ِ سنتیشه . که وقتی واردش میشی برای چند ساعتم که شده خیال میکنی تو خونه خودت هستی .
هنوزم گاهی اتفاقایی می افته که من ازشون سر در نمیارم . فقط الان اینو میدونم که وقتی آفا و کامنتاتو دیدم با بزرگواری تمام بخشیدمت . کم کم داشتم فکر میکردم یا گم و گور شدی یا به رحمت ِ ایزدی شتافتی
خب دیگه مزخرفات بسه . دلم برات یه ذره شده بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی .

تنها روزی از هفته که فعلا مال خودمونه یک شنبه ست . حداقل چند ساعتی همه با هم هستیم .
باید به یه دفترچه ، چند تا عکس یادگاری ، و چند تا خاطره دلمو خوش کنم .
پ.ن ١:همه چیز خوبه . ولی هنوز دارویی برای دلتنگی اختراع نشده .
پ.ن٢: مثل ِ اینکه واقعا هیچی برات مهم نیست . من دیگه نه تماس میگیرم نه چیزی در این مورد مینویسم نه برات کامنت و آف میذارم . ( به جهنم هر بلایی سرت اومده ). به جنبه های منفی فکر نمیکنم . فرض رو بر این اساس گذاشتم که حالت خوبه اما حوصله نداری یه خبر از خودت بهم بدی !!!!!!!!
