مثل همه ی عصرها






منوی وبلاگ
شراره


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود


آرشیو
تیر ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦


عصرها ميخوانم
شهرناز
طسم
طعم تلخ قهوه
راديو تمدن
خرمالو
مرد معمولی
آرامگاه
وبلاگ فارسی
آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

دوباره سلام

محض اطلاع همگان ما برگشتییییییییییییییییییییییم نیشخند

پ.ن : بی معرفتا رو میگیرن

 



زندگی به این قشنگی !

دارم کم کم به همه چیز عادت میکنم . حالا میفهمم اون جمله رو که گفته بود مطمئن باش سر ِ سال نشده همه چی برات مثل ِ خونه خودت میشه . اما محاسباتش یه جا اشتباه بود . به همه چیز میشه عادت کرد اما به فراموش کردن ِ خونه ای که توش بزرگ شدی نه . به هر حال اونقدر خاطرات نوستالژیک داری که برای فراموش نکردن کفایت کنه . این روزا دیدن ِ نگاه ِ غمگین بابا خیلی برام عذاب دهنده ست . هیچ وقت اینقدر بابا رو بیکار و ناراحت ندیدم . کارش این شده که از صبح تا شب آهنگای قدیمی ِ بنان رو گوش بده کتاب بخونه آلبوم عکس نگاه کنه و عصرا هم بره خیابونای دورو بر قدم بزنه یا بره وودی پارک . مدام دارم فکر میکنم چیکار میتونم برای خوشحال کردنش بکنم . اما خودمم خوب میدونم تنها چیزی که خوشحالش میکنه برگشتن به خونشه . دم دمای عید همیشه بابا همین شکلیه . حتی وقتی اونجا بودیم نزدیکای عید  بابا این طوری بود انگار چیزی رو گم کرده باشه ، حالا که دیگه اینجا اوقات فراغتش بیشتر از همیشه شده ، طبیعتا این بیکاری بیشتر بهش فشار میاره . گاهی اوقات فکر میکنم چرا من با همه خودخواهیام بابا رو با خودم کشوندم اینجا ؟ ولی خب ، اگه بابا نمی اومد بازم اونجا همین شکلی دلتنگ ِ ما میشد نه ؟


نوشته شده توسط شراره ۱۸ اسفند ۱۳۸٧

18

اینجا به عینه بهاره .اونم چه بهاری

دلم عید میخواد . ماهی قرمز و سبزه و دعای تحویل سال .بابا دلش گرفته . هر سال این موقع هامیرفتیم پهلوی مامان مریم . اما امسال خیلی دوریم .

 


نوشته شده توسط شراره ۱۳ اسفند ۱۳۸٧

16

هر چی میگردم دنبال ِ یه جمله که حس الانمو بنویسم نمیشه . فقط اینکه رسما باید سوت زد . سووووووووووووووووووووت بزن



15

بین ِ دوستای علی یه زن و شوهر ایرونی هستن که ما اکثرا مثل ِ بقیه دوستای علی ،  یک شنبه ها رو تو پاتوقشون میگذرونیم . محمد رضا دکترای بیوشیمی میخونه و صنم مکانیک .و جالب اینجاست که کنار ِاین همه کار و درس این زن و شوهر اینجا  یه رستوران ِ خیلی کوچیک و جمع و جور ِ ایرونی راه انداختن و یه محیط ِ خیلی صمیمی و گرم برای خودشون و دوستای هم دوره ایشون ساختن .  چیزی که پاتوق رو یه شنبه ها صمیمی تر  میکنه ، فضای شاد ِ دانشجویی و انواع و اقسام ِ غذاهای ایرونی ( مثل قرمه سبزی ) و دکور ِ سنتیشه . که وقتی واردش میشی برای چند ساعتم که شده خیال میکنی تو خونه خودت هستی .



حکم بخشایش D:

هنوزم گاهی اتفاقایی می افته که من ازشون سر در نمیارم . فقط الان اینو میدونم که وقتی آفا و کامنتاتو دیدم با بزرگواری تمام بخشیدمت . کم کم داشتم فکر میکردم یا گم و گور شدی یا به رحمت ِ ایزدی شتافتی

خب دیگه مزخرفات بسه . دلم برات یه ذره شده  بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی .

 



13

تنها روزی از هفته که فعلا مال خودمونه یک شنبه ست . حداقل چند ساعتی همه با هم هستیم .

باید به یه دفترچه ، چند تا عکس یادگاری ، و چند تا خاطره دلمو خوش کنم .

پ.ن ١:همه چیز خوبه . ولی هنوز دارویی برای دلتنگی اختراع نشده .

پ.ن٢: مثل ِ اینکه واقعا هیچی برات مهم نیست . من دیگه نه تماس میگیرم نه چیزی در این مورد مینویسم نه برات کامنت و آف  میذارم  . ( به جهنم هر بلایی سرت اومده ). به جنبه های منفی فکر نمیکنم . فرض رو بر این اساس گذاشتم که حالت خوبه اما حوصله نداری یه خبر از خودت بهم بدی !!!!!!!!

 



12

اینو یادته ؟ : "با کاروان بگویید از راه خانه برگرد ما یار را به مستی بیرون خانه دیدیم ! "
میخوام بگم بی معرفت تر از تو زاده نشده ، بی مرام تر از تو رفیق وجود نداره !!!!!! هیچ فکر کردی من چقدر اینجا نگرانم ؟؟؟؟؟ اصلا تو میفهمی نگرانی یعنی چی ؟؟؟ تو اصلا آدمی ؟ یعنی تو اینقدر مسخره ای که به تلفنای منم جواب نمیدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!تو یه لحظه با خودت فکر نمیکنی من اینجا دستم از همه جا کوتاه ، چه وضعی دارم ؟ تو اون روحت نیلو .به جهنم . اصلا به درک که به من هیچ خبری از خودت نمیدی . به دررررررررررررررررررررررررررررک. برو بمیر